<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/rss">
        <title>من یک سربازم </title>
        <description></description>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-18T17:33:33+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/10"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/9"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/8"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/7"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/6"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/5"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/4"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/3"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/2"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://verjilcut.mihanblog.com/post/1"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/10">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:57:55+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>حتمی دلیلی دارد ...</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/10</link>
        <description>&lt;P&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مردی تاجر در حیاط&amp;nbsp; قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...&amp;nbsp; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/9">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:52:31+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>ایمان کافر </title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/9</link>
        <description>&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&amp;nbsp;اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/8">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:51:46+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>زندانی </title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/8</link>
        <description>&lt;SPAN lang=en-us&gt;&lt;FONT face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt;زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !.&lt;/SPAN&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/7">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:48:59+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>راه بهشت کدوم وره؟!!! از این وره و از اون وره!!!!</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/7</link>
        <description>&lt;FONT color=#000000&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- اسب و سگم هم تشنه‌اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مسافر گفت: روز به خیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرد با سرش جواب داد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- بهشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/6">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:42:38+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>عشق واقعی</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/6</link>
        <description>&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;توی اتاق نشسته ام و به قاب عكس هایی كه روی دیوار خاكستری خود نمایی می كنند چشم دوخته ام . گوشه ی تمام قاب ها با ربان مشكی تزیین شده . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تق... تق... تق.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سرم را بر می گردانم كسی به در می كوبد ؛دوباره به قاب ها نگاه می كنم یكی از عكس ها به من لبخند می زند. سوزشی را در چشمانم حس می كنم؛ و در گلویم . دستانم می لرزند.&amp;nbsp; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تق... تق... تق... &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;زیر لب می گویم: اینجا هم دست از سر ما بر نمی دارند؛صدایم را كمی بلند می كنم و &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;می گویم: الان میام &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;گوشه ی چشمانم خیس می شود. بر می گردم و روی مبلی كه چند قدم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عقب تر است &amp;nbsp;&amp;nbsp;می نشینم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;از مبل گرد و غبا ری به هوا بلند می شود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;گلویم را می آزارد؛ مشتم را جلوی دهان گرفته چند بار سرفه می كنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهم كه به عكس می افتد ابروانش را بالا می اندازد؛ چینی به پیشانی &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;می اندازد. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;می لرزم. می گوید: نگاش كن... رفتی نشستی كه... پاشو....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;پاشو برو در و باز كن ....مهمون داریم... رهاست. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دسته های مبل را تكیه گاه دستانم می كنم؛بلند میشوم و به سمت در می روم. صدای پشت در مرا سر جای خود می ایستاند. صدا می گوید: رها واستا...&amp;nbsp; &amp;nbsp;كلید آوردم. كلید درون قفل می چرخد و دستگیره به پایین حركت می كند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دختری در حالی كه كنار صورتش خیس است به داخل می آید؛ دستانم را توی دستانش می گیرد و با دستانش خیسی صورتش را پاك می كند. با صدای لرزان می گوید: پدر چند دفعه گفتم تنهایی نیایید قبرستان خانوادگی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/5">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:33:30+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>بی کس</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/5</link>
        <description>&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-نهار چی میخوری برات درس کنم؟&lt;BR&gt;نگاهم را به چشمانم دوخته ام.دستی درون موهایم میکشم.قوطی ژل را باز میکنم و کمی بر روی کف دست می مالم و به داخل موهایم می کنم.تند تند تکان میدهم.&lt;BR&gt;-این چه وضعیه؟!!!حداقل مرتبش کن.&lt;BR&gt;-همین جوری خوبه.پول...داری؟&lt;BR&gt;-همین دیروز10تومن بهت دادم.تموم شـــد؟&lt;BR&gt;دستی در جیبم میکنم و بیرون می آورم.می شمارم.13000تومان&lt;BR&gt;چند قدم به جلو برمیدارم.&lt;BR&gt;-میدونی...آخه...دیروز با سیا و بابک رفتیم بیرون...بچه ها پول همراشون نبود...مجبور شدم...!!!&lt;BR&gt;-میگی من چی کار کنم؟مگه بابات ارث قارون رو واسم گذاشته؟هرچی درمیارم میدم تو...&lt;BR&gt;تلفنم زنگ میخورد.نگاهی بر روی صفحه ی نمایشگرش می اندازم siya calling you&lt;BR&gt;-یعنی تو پول نداری دیگه؟...باشـــــه!&lt;BR&gt;خارج میشوم و در را پشت سرم محکم بهم میزنم.پل ها را با سرعت تمام میکنم و از مجتمع بیرون میزنم.&lt;BR&gt;زنگ موبایلم دوباره به صدا در می آِد.گوشی را از جیبم بیرون می آورم و جواب میدهم.&lt;BR&gt;-سلام سیا...همین الان از خونه اومدم بیرون...نه دیر نمیشه الان میام...میگم واستید اومدم دیگه...راستی سیا من پول ندارم ها....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;داستانی های من 40&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از کجا جور کنم؟...باشه ببینم چی میشه...فعلا&lt;BR&gt;تا ابتدای خیابان پیاده می روم.ماشین ها بدون هیچ نظم و ترتیبی با سرعت از کنار هم عبور می کنند.تلفنم زنگ می خورد.جواب &lt;BR&gt;می دهم&lt;BR&gt;-....نه جور نشد.الان میام...یعنی چی؟...خب این بارو شما حساب کنید...باشه...!!!&lt;BR&gt;از خیابان عبور می کنم و به خانه برمیگردم.موسیقی ای میگزارم.کناره پنجره می ایستم و گوش میدهم.می خواند:&lt;BR&gt;-طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم&lt;BR&gt;طاقت بیار رفیق.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/4">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:30:48+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>داستان زندگی </title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/4</link>
        <description>&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;کفشهای مشکی،شلوار جین گشاد،پیراهن خاکستریی که رویش لکهای قرمزی خودنمایی میکند،صورت آفتاب سوخته ای که قسمتی از آن زیر عینک پهنش مخفی است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دستش را دراز میکند و کاغذ کاهیی را بر میدارد.میپرسد:چنده؟ - بدرد نمیخوره چرا از کاغذ سفیدا نمیبرین؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-اونش به خودم مربوطه.دستی در جیب چپش می کند.مقداری پول درمی آورد می دهد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;می شمارد؛13هزار تومان. زیر لب می گویم:کی همچین چیزیو می خرید اونم انقدر گرون؛و با خودم نوشته ی روی کاغذ را تکرار میکنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-نمیخواستم...اما گشنگی روی آدم فشار میاره&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روبروی قرفه ایستاده.نگاهش میکنم.صورتی با پیشانی کشیده،عینکی روی چشم و چادری مشکی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهش را به مطالب دوخته است.دست راستش را از زیر چادر بیرون میاورد و کاغذ سفیدی بر میدارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-سلام آقا خسته نباشید.این چنده؟&lt;BR&gt;&amp;nbsp;کاغذ را به طرف صورتش میگیرد.میخواند:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-قیمت نداره.دستش را زیر چادرش میکند.تراول 100تومانیی بیرون می آورد.می دهد و در امتداد جمعه بازار کتاب راهش را ادامه می دهد. می گویم:چه ارزون فروختیش؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; -سلام عمو.امروز چطوری؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دمپایی ای به پا،جورابی سوراخ،پاچه های پیژامه اش را داخل جورابش کرده،پیژامه توی پایش زار میزند،کمربند مشکی که به دور کمر بسته،پیراهن سفیده چرکی که نیمی از آن درون پیژامه و نیمی بر روی آن افتاده،دستان نحیف،صورتی کوچک،چشمانی بی نور،ابرو هایش هم مثل سرش بدون مو است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-شنبه هم یکی از روزای خداس.چی میخوای؟یک رانی پرتغال.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;از درون یخچال آکاسیفی و از میان انبوه یخ یک رانی بیرون میاورد.به سمتم میگیرد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-میشه650 تومن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پول را میدهم و میگویم:فضولی نیست یک چیزی بپرسم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-بپرس &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-نوشته ها چیه جمعه ها میفروشی؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دستی بر سر بی مویش میکشد و میگوید:اونا داستان زندگیمه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/3">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:27:38+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>توهم زیبا</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/3</link>
        <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با زبانم روی لبهای خشک و پوست مالم می کشم. میسوزد.صدایی می گوید:آقا...آب. مشک را به طرفش می برم.لیوان را از آب پرمی کنم.روی زمین می نشیند و آب را سر می کشد.آب از کنار صورتش قطره قطره به زمین می چکد.ظرف را به من برمیگرداند و می گوید:یا حسین&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لبهایم را دوباره با زبانم خیس می کنم.کسی صدا می زند:سقــــــــــــــــــــــــا. به سویش بر میگردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانم را به خاک های بیابان دوخته ام.صدا می گوید:عباس...پآب بیاور....بچه ها تشنه اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;عرق از لابه لای موهایم بر روی پیشانیم جاری می شود و در گودی چشمانم می نشیند.می سوزد.سرم را بالا نمی آورم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;به مشک نگاه می کنم.چروک و به هم چسبیده است.برمیگردم که به سوی نهر بروم.بچه ها به طرفم می آیند.دورم را میگیرند.از صورتشان آتش می بارد.رقیه کمی جلو می آید.می گوید:عموجان بچه ها خیلی تشنه اند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;-صبر کن عموجان...بدون آب برنمی گردم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;به نهر که می رسم کنارش زانو میزنم.مشک را کنار پایم میگزارم.با دستانم کاسه ای درست می کنم.خم می شوم و آن را از اب پر می کنم و به نزدیکیه لبانم می آورم.در زلالی آب چیزهایی میبینم.آب از کنار و زیر انگشتانم جاری می شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لبهایم را با زبانم خیس می کنم.مشک را به دست گرفته و از آب پر میکنم.بلند میشوم تا به خیمه گاه بازگردم.به آسمان نگاه می کنم.تیرها را میبینم که به سرعت به سمتم می آیند.نوک پیکان ها یکی پس از دیگری توی بدنم می نشیند.درد تمام وجودم را تسخیر می کند.پشتم،چشمم،دستانم و... با تیر پوشیده می شود و مشک آب.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;صدا میزنم:بـــــــــــــــــــــــــــرادر....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;صدایی می گوید:آقا یکم آب به من میدید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بر میگردم.دختر بچه ای با پیشانی بند یا زینب از من تقاضای آب میکند.به مشک نگاه می کنم.خشک و به هم چسبیده است.برمیگردم تا به سمت تانکر آب مسجد بروم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;میگوید:عمو جون بهم آب نمیدی؟مینشینم و دستان کوچکش را در دست می گیرم.بوسه ای به دستانش میزنم.بلند میشوم؛لبخندی به رویش میزنم.اشک هایم میریزند. میگویم:صبر کن عمو جان...بدون آب بر نمیگردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/2">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:14:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>جنگ</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/2</link>
        <description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;تفنگ را به سمتش گرفته ام.میگویم: اگه نکشم کشته میشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;با تمام وجود فریاد میزنم:نـــــــــــــــــــــــــــــه...آخـه چــــرا...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;می گویم: فرمانده دیگه تحمل ندارم،چرا زودتر تموم نمیشه...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;می گویم:اصلا چرا باید کشت؟چرا تفنگو دادی دستم؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;لبهای پهن و کشیده ام را درهم می اندازم.با صدایی بلند می خندم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;صدا می آید زمین میلرزد.چند نفر روی زمین دراز می کشند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;می گویم چیزی نیست فقط صدای گلوله است&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;می گویم :نترس دیگه آخرشه،ما نفرات آخریم.الان تو رو هم از دور خارج می کنم این وظیفه منه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;دستانم را در هم قفل میکنم.می گویم:التماست می کنم...بذار زنده بمونم گناه من چیه تو جنگ شما بودم و فریاد میزنم خــــــــــــــــــــــــدا می خوام زندگی کنم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به آسمان نگاه می کنم.سیاهی آسمان در سپیده دم گم می شود.ستاره ای دیگر در آسمان پیدا نمی شود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;میگویم:یادته اسمون چقدر ستاره داشت...و زمزمه میکنم:کجایید ای شهیدان خدایی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://verjilcut.mihanblog.com/post/1">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-03T08:05:08+01:00</dc:date>
        <dc:source>verjilcut.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>علیرضا صادقی</dc:creator>
        <title>خواهم آمد...</title>
        <link>http://verjilcut.mihanblog.com/post/1</link>
        <description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;امشب خواهم آمد. و به عشق رنگی دوباره خواهم داد. گرد و خاک پنجره رویا را خواهم زدود و ستاره های این شب تاریک را روشنایی دوباره خواهم بخشید. به آفتاب عدالت طلوع جاودانه عطا خواهم کرد. درخت ناپایدار ظلمت را از ریشه درخواهم آورد و به جای آن درخت پایدار محبت را خواهم کاشت و از چشمه نور و عدالت آب به ریشه اش خواهم رساند و سبزش خواهم کرد. طفل یتیمی را دستی به سرش خواهم کشید. قفل زندان تاریکی را در خواهم آورد و آزاد خواهم کرد کسانی را که در ظلمت این زندگی محبوس شده اند، و زنجیر حرص و طمع دست و پای شان را بسته است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;برای پرنده عشق لانه ای خواهم ساخت از دو پیچک که هیچ طوفان وهم انگیز زندگی نتواند آن را فرو غلتاند. و باز خواهم کرد گره اسارتی را که همچون حلقه در گردن انسان ها انداخته شده است. پله های رویا را جارو خواهم کرد. به درختان خزان زده زندگی آب جاودانه خواهم داد. ابرهای ظلمت را از آسمان رویا خواهم راند و به آسمانش خوشید طلایی خواهم آویخت.و برای عابران جاده خوشبختی همراه خوبی خواهم بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;دروازه بدبختی را بر روی همه عابران وادی عشق خواهم بست و غنچه لبخند را بر روی لبان همه خواهم کاشت و با سخنان زیبا و شاعرانه همیشه آبیاری اش خواهم کرد. برای روشنایی ظلمت این سرزمین، مهتابی به هدیه خواهم آورد. خواهم آمد و خط خواهم کشید بر روی خطوط نامفهوم این زندگی و به صفحه سیاه این روزگار رنگی خواهم بخشید به زیبایی و سفیدی برف. و بر بالای آن گل های یاس و لاله نقاشی خواهم کرد. بر روی خاک سیاه این زمین خسته، تخم بقا و زندگی خواهم کاشت و با شبنم صبحگاهی گل ها آبیاری اش خواهم ساخت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;به جای تفنگ به دستان مردم سرزمینم گلی سرخی خواهم گذاشت و خواهم گفت «فرصت با هم بودن محدود است.»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;امشب خواهم آمد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;خواهم آمد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
</rdf:RDF>

