تبلیغات
من یک سربازم - مطالب ابر داستان

من یک سربازم
 
دل مرده های نویسنده

مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.

ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.


ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

 اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.


ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:

نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…





طبقه بندی: داستان های من، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی 1389 توسط علیرضا صادقی
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !.




طبقه بندی: داستان های من، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی 1389 توسط علیرضا صادقی

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...





طبقه بندی: داستان های من، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی 1389 توسط علیرضا صادقی
توی اتاق نشسته ام و به قاب عكس هایی كه روی دیوار خاكستری خود نمایی می كنند چشم دوخته ام . گوشه ی تمام قاب ها با ربان مشكی تزیین شده .

تق... تق... تق.

سرم را بر می گردانم كسی به در می كوبد ؛دوباره به قاب ها نگاه می كنم یكی از عكس ها به من لبخند می زند. سوزشی را در چشمانم حس می كنم؛ و در گلویم . دستانم می لرزند. 

تق... تق... تق...

زیر لب می گویم: اینجا هم دست از سر ما بر نمی دارند؛صدایم را كمی بلند می كنم و    می گویم: الان میام

گوشه ی چشمانم خیس می شود. بر می گردم و روی مبلی كه چند قدم    عقب تر است   می نشینم.

از مبل گرد و غبا ری به هوا بلند می شود.

گلویم را می آزارد؛ مشتم را جلوی دهان گرفته چند بار سرفه می كنم.

نگاهم كه به عكس می افتد ابروانش را بالا می اندازد؛ چینی به پیشانی     می اندازد.     می لرزم. می گوید: نگاش كن... رفتی نشستی كه... پاشو....

 پاشو برو در و باز كن ....مهمون داریم... رهاست.

دسته های مبل را تكیه گاه دستانم می كنم؛بلند میشوم و به سمت در می روم. صدای پشت در مرا سر جای خود می ایستاند. صدا می گوید: رها واستا...   كلید آوردم. كلید درون قفل می چرخد و دستگیره به پایین حركت می كند.

دختری در حالی كه كنار صورتش خیس است به داخل می آید؛ دستانم را توی دستانش می گیرد و با دستانش خیسی صورتش را پاك می كند. با صدای لرزان می گوید: پدر چند دفعه گفتم تنهایی نیایید قبرستان خانوادگی.





طبقه بندی: داستان های من، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی 1389 توسط علیرضا صادقی
-نهار چی میخوری برات درس کنم؟
نگاهم را به چشمانم دوخته ام.دستی درون موهایم میکشم.قوطی ژل را باز میکنم و کمی بر روی کف دست می مالم و به داخل موهایم می کنم.تند تند تکان میدهم.
-این چه وضعیه؟!!!حداقل مرتبش کن.
-همین جوری خوبه.پول...داری؟
-همین دیروز10تومن بهت دادم.تموم شـــد؟
دستی در جیبم میکنم و بیرون می آورم.می شمارم.13000تومان
چند قدم به جلو برمیدارم.
-میدونی...آخه...دیروز با سیا و بابک رفتیم بیرون...بچه ها پول همراشون نبود...مجبور شدم...!!!
-میگی من چی کار کنم؟مگه بابات ارث قارون رو واسم گذاشته؟هرچی درمیارم میدم تو...
تلفنم زنگ میخورد.نگاهی بر روی صفحه ی نمایشگرش می اندازم siya calling you
-یعنی تو پول نداری دیگه؟...باشـــــه!
خارج میشوم و در را پشت سرم محکم بهم میزنم.پل ها را با سرعت تمام میکنم و از مجتمع بیرون میزنم.
زنگ موبایلم دوباره به صدا در می آِد.گوشی را از جیبم بیرون می آورم و جواب میدهم.
-سلام سیا...همین الان از خونه اومدم بیرون...نه دیر نمیشه الان میام...میگم واستید اومدم دیگه...راستی سیا من پول ندارم ها....

داستانی های من 40

از کجا جور کنم؟...باشه ببینم چی میشه...فعلا
تا ابتدای خیابان پیاده می روم.ماشین ها بدون هیچ نظم و ترتیبی با سرعت از کنار هم عبور می کنند.تلفنم زنگ می خورد.جواب
می دهم
-....نه جور نشد.الان میام...یعنی چی؟...خب این بارو شما حساب کنید...باشه...!!!
از خیابان عبور می کنم و به خانه برمیگردم.موسیقی ای میگزارم.کناره پنجره می ایستم و گوش میدهم.می خواند:
-طاقت بیار رفیق ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق.....




طبقه بندی: داستان های من، 
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 دی 1389 توسط علیرضا صادقی
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ